در حال خواندن «فصل نگارش پیوسته، از کتاب تا می‌توانی بنویس به نوشته‌ی نویسنده‌ای چیره دست، ناتالی گلدبرگ» بودم. میانه‌های فصل، به مورچه‌ای ترکیده شده وسط صفحه برخوردم، اسکلت‌های کبود رنگش خشک شده بود و پاهایش شبیه به رَدّ خودکاری، بر روی صفحه‌ی کاغذ مانده بود. نمی‌دانم چگونه سر از میانِ این کتاب درآورده بود اما وقتی جسم نحیف‌اش را دیدم دلم به درد آمد.

 

هر چند از آن‌ها خاطره خوشی ندارم. پنج پایش را توانستم تشخیص دهم و یکی از پاهایش که با کله‌اش یکی شده بود هم بالاخره توانستم پیدا کنم. میان دو واژه «بنویسید و میتوانید» جان باخته بود. حیرت انگیز بود! بنویسید، می‌توانید. همین دو واژه‌ها برای نوشتن ساعت‌ها حرف داشتند. تنها کافی بود همین جمله را ببینم تا محرکی باشد برای نوشتن بی‌دلیلم. این مورچه چه می‌دانست که خود حالا، پس از مرگ ایده‌ای شده است، برای نویسنده نوآموزی که از نظر خود، تازه قلم را شناخته و هیچ نمی‌داند!

 

نوشتن بود که باز مرا غافلگیر کرد و توانستم بار دگر بنویسم .

کیفیت زندگی از دیدگاه نوشتن حیرت انگیز است. تاکنون با ذره‌بین نوشتن زندگی را جسته‌اید؟ شفاف، ساده، ملموس و شکلاتی. ساختاری که با نوشتن از زندگی می‌توان یافت با هیچ چیز دیگر شدنی نیست. در آن میان به مرگ مورچه‌ای فکر می‌کردم که اکنون میانِ کاغذهای سفید یک کتاب دفن شده بود و کسی را بر سر نداشت. راستی چرا انقدر غریبانه جان می‌سپارند؟ چرا هیچکس از مرگشان خبر دار نمی‌شود؟ یا اگر کسی هم صرفا از این موجودات خوشش نیامد می‌تواند آن‌ها را آواره کند یا بدون آنکه مجازات شود و حکمی برایش صادر شود تصمیم به قتلشان بگیرد.

 

اما همین مورچه‌ی نحیف و آواره‌ای که می‌گویم در مقابل انسان پر زور، گاهی بسیار بیشتر، برای رسیدن به اهداف خویش می‌کوشد. ما انسان‌ها کافیست یک‌بار شکست را تجربه کنیم. ناله و شکوه‌مان شروع می‌شود. اما بارها دیده‌ام یک مورچه برای بردن تکه‌ی نانی بیش از ده بار تلاش کرده است. کاش در زندگی از همین موجودات نحیف و کوچک یاد بگیریم.

 

 

لازم است بگویم: از جسد کبود شده‌ی مورچه بسیار قدردانی به عمل می‌آورم که مسبب خیر شد و توانستم دو‌صفحه بنگارم. باشد که رستگار شویم!

 

روحش قرین آرامش

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز