قصه نویسنده شدن من

 

می‌روم اما
می‌نویسم
و تو خواهی خواند…!
دخترک سیزده‌ ساله‌‌ای بودم،عاشق درخت گیلاس.
از کوچه‌ی روبه‌رویی نجمه خانم اینا که می‌گذشتم تا انتهای کوچه، درختان گیلاس را عین تازه به دوران رسیده‌ها، با عطش تمام می‌نگریستم.
کوله‌ام راسفت‌ می‌چسبیدم و نگاهم آن طرف کوچه،
روبه درخت گیلاس. از پیاده‌رویی که مسیر همیشگی‌ام بود تا آن طرف مدرسه، جاده‌ی اصلی قرار داشت. وارد مدرسه که می‌شدم هَمهمه‌ی بچه‌ها و جیغ‌های که می‌کشیدند تا آن طرف کوچه‌ی‌ ما می‌رفت.روز اول مدرسه که برگشتم خانه مادرم گفت؛سرود ملی‌تان چه مرتب خوانده شد. امروزمادر که به مدرسه نیامده بود؟اما صدایمان که تا خانه‌ کشیده می‌شد! این را خوب میدانستم.
راهرویی که کلاس‌ها درونش صف بسته بودند حدودا دوازده کلاس داشت که فقط چهارتا از آن مختص به معلم‌ها بود و مابقی نوش جان معلم‌های پرورشی.ته راهرو کمدی پر از جوایز قرار داشت مثل آدم‌ مومیایی شده همان‌جا خشکش زده بود و از محتویات توی روده‌اش خودنمایی می‌کرد. حالا بماند چقدر ما سر این آدمک مومیایی، زنگ استراحتمان از سر ذوق خشکمان میزد و میخکوب می‌شدیم. انتهای راهرو، سالن تئاتر و نمایش قرار داشت. کلاس ما هم که آن موقع دوم راهنمایی بودیم وسط راهرو نشسته بود. کلاسی نه چندان بزرگ اما پنجره‌اش را دوس داشتم، درخت پشتی‌اش نقاشی زیبایی را به تصویر کشیده بود. نیم ساعتی از زنگ ریاضی‌مان گذشت، خانم رضایی گچ را روی تابلو جوری فشار میداد که بعد ازپاک کردن هنوز هم ردش باقی می‌ماند.مگر کسی جرئت داشت سرش را روی میز بگذارد و چرت بزند؟من فکر می‌کردم حرص یاد نگرفتن ما را روی گچ خالی می‌کند.چند دقیقه مانده به اتمام کلاس خانم منصوری با آمدنش نجاتمان داد. بچه‌های کلاس شبیه پشه‌‌ای شده بودند که حشره‌کش خفه‌شان کرده همان‌قدر خسته همان‌قدر گیج!
_سلام بچه‌ها خسته نباشید کسی هست برای مسابقات داستان‌نویسی بخواد اسم بنویسه؟
عاطفه اولین کسی بود که دستش را بلند کرد ناخون‌هایم پشت تخته‌‌ی میز استرس خود را خالی میکردند
_خوب بچه‌ها موفق باشید
می‌خواست برگردد صدای دلم را رها کردم
_اسم مارو هم بنویسید
برگشت لبخندی زد و اسمم را نوشت.
_کسی دیگه نیست؟ صدایی نشنید و سپس رفت.
آن روز تا رسیدم خانه و دستو صورتم را دروغکی شستم، پای داستانی نشستم که قرار بود از تخیلاتم خلق شود‌. تا شب درگیر نوشتنش شدم و بالاخره تمامش کردم. ساعت‌های دوازده و نیم بود که جلد کتاب را هم درست کردم و داستان را به صورت یک کتاب چند صفحه‌ای درآوردم.صبح آن روز داستانم را به قسمت پرورشی تحویل دادم و دو روز بعد قرار بود پای صف صبحگاهی اسامی پذیرفته شده را بخوانند.اسامی مقطع اول راهنمایی‌ را خواندند و نوبت به کلاس ما رسید. نمی‌دانستم استرسم با کلیه‌هایم چه ارتباط مستقیمی داشت استرسمان که عود میکرد کلیه‌ها دیوانگی‌شان شروع میشد
_برنده اول‌ خانوم زهرا خَبیدویی
آن لحظه که اسمم را خواندند استرس و کلیه و ذوق انقدر باهم قاطی شده بود که موضوع داستانم پاک از ذهنم پریده بود و نمیدانستم اگر خواستند از داستانم خلاصه‌ای بگویم چه خاکی بریزم به جایگاه رفتم و جایزه‌ام را تحویل گرفتم و خدا را شکر خطر از بیخ گوشمان رد شد. جایزه‌اش یک دفترچه‌ی سبزرنگ لجنی و خودکارفنری فابرکستر.
چندین سال‌گذشت…!
و من هَـرَزگاهی در آن دفترچه می‌نوشتم دوم دبیرستان آخرین برگ دفترچه‌ام پر شد.حسی که از پر شدن‌‌ برگ‌هایش داشتم مثل لیمو شیرین می‌ماند شیرین اما کمی تلخ. تصمیم گرفتم بیشتر نویسنده‌ها و کتاب‌ها را بشناسم، میخواندم و گاهی از همان کتاب‌ها حسم را مینوشتم و این گاهی تبدیل شد به عادت شبانه، به برنامه‌ریزی‌های کوچک و عادت‌های خوبی که باید تقویت میشدند. نوشتن جز کارهای روز مره‌ام شده بود و یک سال بعد از آن، سایتی را یافتم که ذهنم را عجیب درگیر کرد.
«سایت نویسندگی خلاق، مدیریت شاهین کلانتری»
چند ماه به آرزوی رسیدن به این کلاس می‌خوابیدم و بلند میشدم. پول‌هایم را خُـرد خُـرد جمع می‌کردم تا بالاخره به۱۹۹ برسند! آخرین سال به تمام شدن دبیرستانم بود که سروقت شمردن پول‌های جمع شده‌‌ام رفتم
_پنجاه و پنج،هفتاد،صدو چهل،صدو هفتادو پنج
صدو هشتاد،صدو هشتادو دو،صدو هشتادوهشت
صدو نود…(تمام)
زیر این پا و آن پایم میگشتم شاید هنوز هم‌چیزی برای شمردن باشد میخاستم تمام پول را خودم جمع کنم این حس فوق العاده‌ای برایم داشت!
_نه تومن دیگه جمع شه کلاسا رو‌میتونم شرکت کنم:)
چند روزی گذشت و بالاخره نه تومان دیگر هم با کلی مراعات و نخریدن ساندویچ و بستنی از بوفه‌ی مدرسه جمع شد. پول‌ها را به مغازه کنار‌خانه بردم و به همان اندازه به شماره کارتی که داده بودم پول ریخت به محض رسیدنم به خانه کلاس را ثبت نام کردم و اولین پیام شاهین
_سلام زهرای عزیز به دوره‌ی آنلاین نویسندگی خلاق خوش آمدید فردا همکاران ما اطلاعات کامل را برایتان می‌فرستند با تشکرشاهینکلانتری.
آنقدر خوشحال بودم که در پوست خود نمی‌گنجیدم و برایم یک اتفاق باور نکردنی بود.کلاس‌ها شروع شد و من هر روز با اشتیاق تمام کلمات را می‌بلعیدم و روی کاغذ نقاشی میکردم.اما حالا یک‌سال و نیم است از نوشتنم می‌گذرد،
یک سال و نیم است نویسنده شده‌ام
و یک سال و نیم است که‌ از نو زاده شده‌ام! بهتر عمل کردم کمتر اشک ریختم
بیشتر دوست داشتم کمتر قضاوت کردم
زیباتر نوشتم کمتر زشتی‌ها را دیدم
جملات را نوازش‌کردم!
و با آن‌ها مجسمه‌‌ی یوشیج ساختم
من با کلمات
• نوشتم،
تا کاغذ‌ها احساس تنهایی کهنه‌شان نکند!
• نوشتم،
تا نوشتن را به آنانی که در
مسیرش استمرار ندارند یاد بدهم!
• نوشتم،
و هنوز هم می‌نویسم برایت‌‌.

#زهرا_خبیدویی

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز